خرید بک لینک

درباره سایت

روزنگاشت

امکانات وب

سوال؟

سوالم این است ، آیا خدا شرم نمیکند در چشم بشر بنگرد؟
بشری که شرم دارد در چشم خویش بنگرد !
اگر منجی‌ای بیاید ، شرم نمیکند که بر تخت پادشاهی بنشیند ؟
این ها آیا مغلطه هایی برای ایمان نیاوردنم هستند ؟
نمی دانم !
اما اگر خاری در پای کودکی برود ، آیا خدا مقصر نیست ؟
آیا اگر تقدیر ظهور منجی ها ، آشوب است ، آیا سلطنت وی ننگین نیست ؟
آیا در زمان حاضر که تضاد های زیستن و زندگی چون کاردی ، انسان را دباغی میکند ، این ها برآیند افکار شوم قدرتی مطلق نیست ؟

برچسب: نویسنده: تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 15:07

من برای رسیدن به آن دختر بسیار تلاش کردم ، اما نشد .من برای رسیدن به یک زندگی معمولی بسیار تلاش کردم ، اما نشد .من برای مورد افتخار قرار گرفتن بسیار تلاش کردم ، اما نشد .من برای گرفتن توجه‌ها بسیار تلاش کردم ، اما نشد .اما تا اینجای راه ، من ماندم و روحی که کمی از قبل بزرگ‌تر شده ، من این را دوست دارم . این را دوست دارم که در گذشته از گریه کودکی بغض نمی کردم و حالا می‌کنم . این را دوست دارم که شهامت به گذشته فکر کردن را پیدا کردم . این را دوست دارم که در طی این مسیر دیگر نه عاشق رنگ مشکی که عاشق

برچسب: نویسنده: تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 15:07

می‌رقصیدیم . دست در دست هم . گفتم : الفدست روی سانه هایم انداخت ، شطنت می کرد پدر سوخته . گاهی دستی به لب هایم می‌کشید گاهی دستش را از زیر سینه‌‌هایم می‌لغزاند .خندیدم و گفتم : زابرو با لا انداخت و لبخندی زد . دستش را دور سرم پیچاند و گونه‌ام را که از او دور بود نوازش می‌کرد .محکم تر و با کمی اشوه گفتم : الفبا دست دیگرش سینه سمت راستم را در دست گرفت و مرا به عقب هل داد ، دست دیگرش را هم تکیه کرد و من به پشت روی دستش بودم .در همان حالت گفتم : دالحالا دستش را سینه‌ام رها کرد و دور گردنم فشرد . صور

برچسب: نویسنده: تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 15:07

دختر چکمه‌های سبزش را پوشید و در کوچه‌ی گِلی، سوی جاده‌ی اصلی پیاده رفت. وقتی به سر کوچه رسید، ایستاد. مردی از دور نزدیک می‌شد؛ مردی میانسال که موهای سفیدی داشت.دختر به او گفت:«ببخشید، آقا.»مرد نگاهش کرد و به او گفت:«جانم، دخترجان.»دختر گفت:«شما بوته‌ی گلی در این نزدیکی دیده‌اید؟»مرد گفت:«گل؟ نه. نمی‌خواهی برابر باشی؟ من مارکس را می‌شناسم. او می‌گوید من و تو برابریم. من با این سنم با تو. این عالی نیست؟ بدون کار کردن غذا می‌گیریم. البته من زیاد کار می‌کنم. و با بچه هم که کاری نمی‌کند، یک لقمه غذا

برچسب: نویسنده: تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 15:07

صفحه بندی